دوشنبه , ۵ مهر ۱۴۰۰
صفحه اول » فرهنگ » بابک داد که بود و چرا خاتمی برای مرگ او پیام نداد؟

بابک داد که بود و چرا خاتمی برای مرگ او پیام نداد؟

مرگ بابک داد را می‌توان پایان نمادین عصری دانست که در آن روزنامه‌نگاری ایران به یادماندنی ترین دوره چهل سال اخیر را سپری کرد، عصری که ناامیدی و بن‌بست، به جای امید به آینده و شادمانی، از روزگار رخت برنبسته بود.

بابک داد، روزنامه نگاری که همراه محمد خاتمی راوی پیروزی او در سال ۱۳۷۶ بود و پس از آن یکی از صریح ترین نویسندگان روزنامه های تهران شد، در غریبی دور از ایران در گذشت بی آنکه پیامی در یاد و خاطره او از سوی خاتمی و نزدیکان سابقش منتشر شود.

نوشته های بابک داد صرفا بازگویی موانعی نبود که جلوی اراده و خواست عمومی شهروندان ایران ریخته شد بود بلکه روایتی از اطرافیان رئیس جمهور جدید هم بود که در هشت سال برخی از مهمترین مناصب دولتی را در اختیار گرفتند.

نوشته های روزانه بابک داد با عنوان ” صد روز با خاتمی” در روزنامه جامعه با صراحتی که تا به آن زمان کمتر در روزنامه های پس از انقلاب بهمن ۵۷ سابقه داشت، مصائبی را که حکومت جلوی پای او گذاشته بود در صد روز منتهی به انتخابات ثبت و روایت کرده بود: فیلم کارناوال عاشورا که به نوشته بابک داد در بهار ۷۶ در تیراژ چهل هزار نسخه به طور رایگان در تهران توزیع شد و در آن به جعل، راه اندازی جشن خیابانی به اطرافیان خاتمی نسبت داده شده بود یا شب‌نامه ای به قلم یوسفعلی میرشکاک که به اسم “سگ حیدر کرار” امضا کرده بود و در آن خاتمی را “ضد ولایت فقیه” خوانده بود تا رای طرفداران او احتمالا به نفع علی اکبر ناطق نوری به صندوق ریخته شود، که نتیجه ای بر عکس داد.

از بخش های جذاب کتاب بازداشت خود بابک داد توسط دادگستری و سپس وارد شدن اتهام جاسوسی به او به دلیل اینکه کامپیوترهای دادگستری استان تهران برنامه ورد فارسی نداشتند. روز ۳۱ اردیبهشت ۷۶ یعنی دو روز پیش از برگزاری انتخابات، ستاد انتخاباتی محمد خاتمی در حالی که او در سفر انتخاباتی سمنان به سر می برد از سوی دادگستری مهر و موم شد.

به روایت بابک داد، بهرام حسن زاده، از خبرنگاران خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی (ایرنا) که در بخش خبری ستاد انتخاباتی خاتمی کار می کرد نوشته ها و اخبار را که روی دیسک فلاپی ذخیره شده بود، درون کیف خود ریخته بود و همراه دیگران از ساختمان که آماده مهروموم می شد، بیرون آمده بود و در حال گفت و گو با ماموران دادگستری بود. در حین مکالمه پاسخ تلفن خبرنگار ایتالیایی را هم داد که قرار بود برای مصاحبه به ستاد انتخاباتی بیاید.

مکالمه به زبان خارجی باعث شک ماموران و در نتیجه باعث بازداشت او شد. فردای آن روز به توصیه محسن امین زاده از اعضای ستاد انتخاباتی خاتمی که بعدها معاون وزارت خارجه شد، بابک داد همراه با یک وکیل برای پیگیری وضعیت بهرام حسن زاده به دادگستری رفتند. نام حسن زاده به عنوان فرد بازداشت شده ثبت نشده بود اما اتفاقی او را جلوی در یکی از اتاق های دادگستری دیدند. به محض سلام علیک با او، بابک داد هم هم از سوی ماموران جلب و سپس بازداشت شد.

طبق روایت او از چگونگی برخورد قاضی دادگاه: “قاضی ابوالحسنی بود که بعدها به دلیل محاکمه شهرداران معروف شد… پرسید این دیسک ها چیه؟ ماجرا را برایش توضیح دادم. فرستاد تا محتوی دیسک ها چاپ بشود اما چون کامپیوترهای دادگستری برنامه ورد فارسی نداشت یک سری علامت و دایره و مربع چاپ شده بود. کاغذهای چاپ شده را که شبیه کاغذ رمز شده بود برای قاضی آوردند… قاضی تا کاغذها را دید گفت پس معلوم است خبرهایی است. قاضی ابوالحسنی گفت اتهام شما بهرام حسن زاده جاسوسی است و رسیدگی به اتهام جاسوسی در صلاحیت دادگاه انقلاب است. من هم به دلیل همان سلام و علیک ساده با یک متهم جاسوسی مظنون هستم و باید به پرونده من رسیدگی شود.”

بابک داد و بهرام حسن زاده بعد از ماجراهایی شنیدنی که انتشار آن در روزنامه های آن سال ها اتفاقی استثنایی بود، هشت ساعت مانده به انتخابات دوم خرداد با قرار کفالت آزاد شدند. بابک داد در ادامه یادداشت هایش نوشته موضوع را بعد از آزادی کتبی به خاتمی نوشته بود اما پس از آنکه رئیس جمهور منتخب خواستار روشن شدن ابهامات بازداشت شده بود، “خبری که برای ایشان آوردند این بود که پرونده قضایی مزبور مفقود شده است”.

نوشته های بابک داد صرفا بازگویی موانعی نبود که جلوی اراده و خواست عمومی شهروندان ایران ریخته شد بود بلکه روایتی از اطرافیان رئیس جمهور جدید هم بود که در هشت سال برخی از مهمترین مناصب دولتی را در اختیار گرفتند.

از مرتضی حاجی، رئیس ستاد انتخاباتی خاتمی نوشته بود که مدیر موفقی برای ستاد او که آن را “ستاد بحران” می خوانده، نبود. حاجی بعدها وزیر آموزش و پرورش دولت خاتمی شد. از عطاالله مهاجرانی گفته و دفاعیاتش در جلسه رای اعتماد به وزیر پیشنهادی فرهنگ و ارشاد را ستوده است اما روایت کرده “در روز دوم خرداد که بوی پیروزی شنیده می شد یکی از شخصیت های سیاسی در ستاد خیابان سمیه با آقای مهاجرانی برخورد کرد و وقتی با او سلام و علیک کرد و برخورد سرد و غیر متواضعانه وی را از موضع پیروزمندانه دید، به ما گفت با اینکه بسیار علاقمند به پیروزی آقای خاتمی هستم اما به خاطر آنکه برخی دوستان و موتلفان سیاسی ما فرصت تهذیب نفس خود را از دست خواهند داد، نگرانم چه برخی تنها در دوران انزوای سیاسی به تهذیب نفس و اخلاق خود می پردازند و قدرت برای آنها خطرناک است”.

چهار سال پس از پایان ریاست جمهوری محمد خاتمی یعنی زمانی که انتخابات ریاست جمهوری سال ۸۸ فرا رسیده بود، بابک داد حامی نامزدی مهدی کروبی و مشاور او بود و یک روز پس از برگزاری انتخابات یعنی بیست و سوم خرداد ماموران برای دستگیری او به خانه اش ریختند اما قبل از رسیدن آنها همراه با خانواده اش، خانه را ترک کرده بود.

“فردای انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، ماموران امنیتی سپاه با حکمی جمعی، بسیاری از روزنامه نگاران و فعالان سياسی را به صورت فله‌ای بازداشت کردند. وقتی آنها با رديابی موبايل، خانه مرا در مهرشهر يافتند و به آنجا آمدند، نتوانستند دستگیرم کنند چون دقایقی قبل از آن، با خانواده ام (دو فرزندم) خانه را ترک کرده بوديم. ماموران با تهدید و فحاشی تلفنی سعی کردند مسير ما را از طريق موبايل ردیابی کنند. تظاهر کردم از مهرشهر کرج به سمت تهران حرکت می کنم ولی بعد از خاموش کردن موبايل، مسيرمان را به سمت معکوس تغيير دادم و به سوی شمال کشور راندم. حقّه ای بود که زدم و نمی دانستم می گيرد يا خير؟ بامداد يكشنبه ۲۴ خرداد ما در مسير رشت بوديم”.

او ماه ها زندگی مخفی در شهرهای شمالی ایران را در وبلاگش نوشته است و روایت کرده که یک روز که مامور راهنمایی اتومبیل او را در جاده متوقف می کند و درصدد انتقال آن به پارکینگ بوده، در حالی که به دلیل زندگی مخفی و ماندن گواهینامه در منزل تحت نظر ماموران در حال افتادن به دردسر بزرگی بوده، راننده کامیونی نجاتش می دهد و یک بار دیگر در جاده های شمال به صورت اتفاقی او را می بیند: “وقت رفتن بود. با لحنی برادرانه گفت: اين شماره موبايل منه. هر کاری توی شمال داشتيد، فقط به من تلفن کن. هرکاری و هر وقت. يا حق.’ از جيبش يک آيه الكرسی جيبی درآورد و به من هديه داد و گفت: خدا مسافرها رو دوست داره و خودش مواظبشونه”.

بابک داد مهرماه ۸۸ حدود پنج ماه بعد از انتخابات در حالی که شهرهای ایران هنوز صحنه اعتراضات بود، از کشور خارج شد و چند ماه بعد در فرانسه اقامت کرد و نوشت: “اكنون يك روزنامه‌نگار مهاجرم، با امیدواری بيشتر به بازگشت به ایران آزاد از استبداد و همچنان تلاش دارم مستقل بمانم و حق‌طلب” اما ایام انزوای گام به گام او شروع شده بود.

در ده سالی که دور از ایران سپری کرد، زبان و بیان صریح تری پیدا کرد. از منتقدان محمد خاتمی شد و دعوت به تحریم انتخابات کرد. کم کم عمده فعالیتش در نوشتن در وبلاگ و ابزار مشابه آن محدود شد.

چند ماه پیش از انتخابات مجلس یازدهم در یکی از آخرین یادداشت هایش درباره انتخابات نوشت “این روزها اگر دیدید یکهو یک آخوند در همین صداوسیما، شعر انتقادی تندی علیه حکومت خواند، ذوق نکنید، فصل شعبده های سیاسی است”.

پس از سیلاب و خرابی های سال گذشته که با نوروز ۱۳۹۸ شروع شد و بی تفاوتی مجلس به آن مصائب ملی، نوشته بود “بعد از سیلاب در ۲۵ استان وقتی گلستان و لرستان و خوزستان تا سقف زیر آب رفتند، عاقبت حدود ۲۴ روز بعد از آغاز سیل مجلس شروع به کار کرد این به اصطلاح ‘نمایندگان مردم’ در این مدت کجا بودند؟ و چرا یک جلسه‌ فوق‌العاده برای سیل در این مدت نگذاشتند؟ تفاوت بود و نبود این مجلس را در همین سیلاب سراسری می‌توان فهمید. باقی اوقات که بیشتر شبیه یک دبیرستان نیمه تعطیل است تا پارلمان. شوخی و کِرکِر خنده و کُرکُری خوانی. کسی نمی‌تواند به روشنی بگوید ‘محصول’ این مجلس چه بوده؟ و چه منفعتی برای مردم ایران و یا حتی حکومت اسلامی داشته؟”

بابک داد متولد بهمن سال ۱۳۴۸ در خرمشهر بود. شهری که پس از اشغال توسط عراق و آزادی هنوز روی خرمی و آبادی ندیده است و در پنجم اردیبهشت ۹۹ چند هفته پس از ۵۰ سالگی در پاریس درگذشت. ۴ سال از سیف الله داد برادر بزرگش هم کمتر عمر کرد. سینماگری که سریال ‘بازمانده’ از او درباره مصائب نزاع اسرائیل و فلسطین با بازی بازیگران خارجی، در سال ۷۳ از محبوب‌ترین برنامه های تلویزیون بود. او مدتی معاون سینمایی وزارت ارشاد در دوره وزارت عطاالله مهاجرانی بود. او در سال طوفانی ۸۸ و آخرین روزهای اقامت برادرش بابک در ایران، درگذشت.

زندگی بابک داد پس از انتخابات ۸۸ که خیلی چیزها را برای همیشه در ایران تغییر داد، مثالی از امید تلف شده نسل او به بهبود پایدار وضعیت اجتماعی ایران است که در سال ۷۶ شکل گرفت و دوازده سال بعد چیزی از آن باقی نمانده بود.

از بابک داد به عنوان نویسنده ای خوش قلم، به جز مقالات و آثاری همچون گفت و گو با چهره ها و شخصیت ها، چهار کتاب صد روز با خاتمی، آخرین سلام (روایت تعطیلی روزنامه ای که به حوادث کوی دانشگاه انجامید)، خاتمی در پاریس (روایت اولین سفر یک رئیس جمهور از ایران به فرانسه) و رای مردم (روایت دادگاه مصطفی تاجزاده معاون وزارت کشور در دوره خاتمی) باقی مانده است.

در یکی از یادداشت های ماه های آخر زندگی نوشته “ده سالگی از روی کتاب ها و رُمان های خواهرم، یاد گرفتم دلتنگی‌های مادر را جور بهتری بیان کنم. جوری بنویسم که اثر بکند تا خانم‌جان (مادر بزرگ) را هوایی کند که بار سفرش را ببندد و به خرمشهر بیاید. یادم هست یک بار بعد از پایانِ نوشتن، وقت بازخوانی آنچه نوشته بودم، اشک مادر چکید روی کاغذ… تا امروز هیچکس نمی‌داند چرا همیشه بی دستمزد می‌نویسم و اغلب حق‌التحریری کار نمی‌کنم امروز می‌گویم این قلم وقف آن مادر است”.