چهارشنبه , ۸ بهمن ۱۳۹۹
صفحه اول » اجتماعی و سیاسی » نامه ی سی و نهم محمد نوری زاد به رهبر: اگر خدا دست بقلم ببرد و بنویسد از بلایی که روحانیان بر سرش آورده اند

نامه ی سی و نهم محمد نوری زاد به رهبر: اگر خدا دست بقلم ببرد و بنویسد از بلایی که روحانیان بر سرش آورده اند

محمد نوریزاد در سی و نهمین نامه سرگشاده خود به رهبر نظام که برای انتشار در اختیار «در تی وی» قرار داده، با انتقاد از آقای خامنه ای گفت؛ سوزناک ترین و غمگنانه ترین رُمان و داستان و سرگذشت و مقاله و دستنوشته و تاریخ، همان است که اگر خدا دست بقلم ببرد و از بلایی بنویسد که شما روحانیان بر سرش آورده اید.

متن کامل نامه ی سی و نهم محمد نوری زاد به رهبر نظام به شرح زیر است:

سلام به رهبر جمهوری اسلامی ایران
حضرت آیت الله خامنه ای
اگر خدا بنویسد!

یک: مهندسان و پزشکان و معلمان و کارگران و چوپانان، هرگز خود را به جای خدا نمی نشانند. چرا که یک چوپان، کارش چرای گوسفندان است و یک معلم، آموزشِ نوباوگان . اما یک روحانی، حتماً سخن از خواست و اراده ی خدا می راند. که یعنی: این که من می گویم، خواستِ خودِ خداست و اگر انجام نشود، موجب خشم او می شود و فرد خاطی به معصیت و گناه و گرفتاری در می افتد. مثل چی؟ مثلِ حجاب، مثل خمس، مثل نجس بودنِ یک کافر. مثل سر فرو بردن به دایره ی پروردگاریِ خودِ خدا و پرسیدنِ یک “چرا” از او، که پیش از آفرینشِ هستی به چه کاری مشغول بوده!

دو: به دور دست های تاریخ که می نگرم، می بینم: خدای ناپیدا، پیدا نبود که گریبان بشر را بگیرد و بگوید: اراده ی من بر این است، پس این بکنید. یا بگوید: من این می پسندم نه آن. از آن روی اما، کار خدا که نباید معطل می ماند. در نبود خدا، جماعتی دست بکار شدند و بارِ بر زمین مانده ی خدا را بدوش بردند و البته با همان بار، بارها بر پشت بشر نهادند به چه سنگینی! چرا نگویم: ” نماینده ی خدا بودن” با خلقِ دین پا گرفت؟ و تاریخ، یک بار، یک بار، یک بار صدای خدا را نشنید که بگوید: آقایان روحانیان، به پیر به پیغمبر، اینها که شما می گویید، سخن من نیست. من کجا برای بشر خط و نشان کشیده ام که عقل را وا نهد و هیاهو را بر گزیند؟ و من – محمد نوری زاد – مظلوم تر از خدا نیافتم در این معرکه. که نمایندگان خدا بر زمین، هم آبرویش بردند و هم صورتِ هستِ زیبایش را به لجنِ فریب آلودند! می شود آیا در خیال، به عرش خدا سفر کرد و شیخ صادق خلخالی را نماینده ی خدا دانست؟ او نه مگر به اسم خدا آدم می کشت و اراده ی خدا را گلوله می کرد و به صورت مخالفانش شلیک می کرد؟

سه: با اطمینان می گویم: سوزناک ترین و غمگنانه ترین رُمان و داستان و سرگذشت و مقاله و دستنوشته و تاریخ، همان است که خدا اگر دست بقلم ببرد و بنویسد از بلایی که روحانیان بر سرش آورده اند. شما اما ای جناب سیدعلی خامنه ای، در خیال، تلاش کنید نوشته ای را بخوانید که خدا برای شخصِ شما نوشته و نازل کرده. بله، به شما که خود را نماینده ی حتمی خدا می دانید. شمایی که سخن خدا را نیک تر از دیگران می فهمید و ترجمه می کنید و برای دیگران خط و نشان می کشید که: این سخن خداست پس همین بکنید!

چهار: معمولاً آدمهایی چون شما، هرگز به وادیِ این خیال داخل نمی شوید. تا نامه ای را بخوانید که خدا برای شما نوشته. چرا؟ چون خدا در این نامه، آینه ای در برابر شما می نشاند: اندرون کاو. این آینه، ذاتِ شما را بر ملا می کند. که آیا شما روحانیان – خدا وکیلی – نماینده ی خدا بوده اید در هر مذهب؟ هراس شما از خواندنِ این نامه به این است که: ای وای اگر با نگاهی به این آینه – که اندرون شما را می کاود و بر ملا می کند – بچشم خود ببینید که نه که نماینده ی خدا نیستید، بل از هر دشمنی برای خدا دشمن ترید. می دانم که شما شهامت واگشودنِ این نامه را ندارید، من اما زحمتِ این واگشایی را برای شما می کشم. دوستی، مگر نه این که همینجور جاها باید بکار آید؟

پنج: نامه ی خدا به سید علی خامنه ای: سلام سیدعلی، ای رهبر مسلمین ایران و جهان. نخست برای منِ خدا بگو این عمامه ی سیاه و این واژه ی” سید” را از کجا آورده ای؟ که اولی را بر سر و دومی را بر پیشانی اسمت نشانده ای؟ من آیا این پیشوندِ اعتباری را به تو و دیگرانی چون تو برگزیده ام؟ منی که همگانِ بشر در پیشگاهم برابر و یکسانند، کجا بر تو بخاطر انتسابت به پیغمبر برتری داده ام؟ در قاموس پروردگاریِ من آیا یک قلم پارتی بازی می بینی؟ من اگر قرار بود یکی را بر دیگری برتری بدهم، نظام هستی ام بهم می ریخت. به این می ماند که من در آفرینش بشر، به خود تبریک گفته باشم و در آفرینش سنجاقک نه. یا با خورشید رفیق باشم و با ماه نه. چرا این هیاهو را به اسم من سند زده اید؟ من که خودِ پیغمبر را با همگان یکی دانسته ام، کجا شما سادات را نورچشمی خود ساخته ام؟ چرا به من دروغ می بندید؟ چرا آبروی مرا می برید تا به شیشه های دکانِ خود برق اندازید؟

شش: در گام دوم، به من بگو این چه بساطی است که به اسم ولیّ فقیه و ولایت فقیه براه انداخته اید؟ حکومتِ فقیهانی که به زور از سوراخ تنگِ فقه به پیشِ پای خود می نگرند، توهین به من، و توهین به کسانی ست که از برجِ بلند خِرد به هستی و به اطراف خود می نگرند. حکومت فقیهان به این می ماند که من در نظام کهکشانیِ خود، کهکشانی را بر دیگر کهکشان ها برتری بدهم و همانجا را کانون تعلقات خود بنامم و همگان را به اطاعتِ از آن وابدارم. این حکومتِ فقیهان را از کجای رسمِ پروردگاریِ من بر کشیده اید؟ چرا اگر به کارِ دنیاویِ خود حریص اید، پای مرا وسط می کشید؟ بروبید و بخورید و بکشید اما به اسم خودتان. خداوکیلی من به شما حریصانِ سیری ناپذیر، چقدرِ دیگر باج بدهم تا پای از گلیم پروردگاری من بِدَر ببرید؟

هفت: به من بگو با چه برآوردِ آماری به این نتیجه رسیده ای که رهبر مسلمینِ جهانی؟ تو که خود را سرور مسلمانان جهان می دانی، و نیزلابد غم مسلمین جهان را باید بخوری، به من بگو در همین ایران، برای سُنیان چه کرده ای و تا چه اندازه در میان آنان، طرفدار داری؟ من کاری به این ندارم که تو خودت را رهبر مسلمین جهان بدانی یا ندانی. مرا چه باک؟ اصلاً بیا خودت را خودِ خدا بدان. من اگر گفتم چرا؟ سخنِ منِ خدا به این است که چرا همه ی این کارها را به اسم من می کنی؟ چرا مُهر مرا پای نامه ها و گفته های خودت می نشانی؟

هشت: به من نشان بده که من کجا به تو گفته ام از میان همه ی ادیان و از میان همه ی مذاهب، تشیع، درست همان است که مطلوب و مقصودِ منِ خداست؟ که تو برای گسترشش، این همه پول از جیبِ مردم برداشته ای و خرجِ خروجِ خودت و دیگرانی چون خودت از دایره ی انسانیت کرده ای و با همان پول مردمِ بی نوای ایران، این همه خون بر زمین ریخته ای؟ اگر قرار بود شیعیان، همانانی باشند که من در مسیرِ پروردگاری ام به دنبالِ کشف آنان بوده ام، پس چرا ازهر مردمی پیامبرانی با زبان همان مردم برگزیدم و همگانِ مردم را فرا خواندم به این که خانه های خود را با گوهرِآگاهی بسازند و نان شان را به عِطرِ عقل بیامیزند و تا می توانند زیرِ بارانِ مهربانی تن بشویند؟ سیدعلی، پیامبرانِ من در میان هر قوم، اصل و اساسِ “خردمندی” بوده است اما شما روحانیان، همین خردمندی را تا توانستید پیش پای خرافه های آیت اللهی تان سر بریدید و تا توانستید مردم را از من دور و دورتر ساختید تا تنور تن پروری و مفتخواریِ خود را گرم نگهدارید.

نه: من کجا به شما روحانیان گفته یا دستخط داده ام که دختران و زنانِ نازنینِ مرا از کانون بایستگی هایشان به دور اندازید و آنان را از اثربخشی های انسانی و از شایستگی های فردی شان کنار گذارید؟ ای وای اگر منِ خدا بنشینم و برای بشراز بلاهایی بنویسم که شما روحانیان و قلچماقان تاریخ، بر سرِاین نازنینان من باریده اید. ای وای اگر بنویسم که شما روحانیان، برای هموار کردنِ سنگلاخِ کیفوری های خودتان، به اسم من، و با امضای من، چه بلاهایی که بر سرِ نسل هایی از دخترکان و زنان نیاورده اید و اکنون نیز همان سنگلاخ را به ضربِ دروغ هایی از تمایلاتِ منِ خدا، برای کیفوری های خودتان هموار نمی کنید. سید علی، می خواهی هزار هزار دختر و زن نشانت بدهم که تو و همه ی ارکان آیت اللهی ات، به گردِ پای شعور و آگاهی و ادب و شایستگی ی فردی و انسانی شان نمی رسید؟

ده: فعلاً با همین چند خطِ خداییِ من مشغول باش. گرچه می دانم بشر در فریب خود، آنقدر مهارت یافته که می تواند به برجِ بلندی که نیست، بگوید: هست. و برجِ بلندی را که هست، نیست کند. و تو – سید علی – در این هست و نیست کردن ها، صاحب شگردی. تو خودت نیک می دانی همین سرداری که در این عکس، بر دستت بوسه می زند، به فرمان شخص تو، بفرمان شخصِ تو، و برای بقای بساطِ ولاییِ تو – که هیچ ربطی به منِ خدا ندارد – چه شکم ها دریده است؟ بیا و پای از گلیمِ پروردگاری من بیرون ببر و خواسته های خودت را به اسم من سند مزن. باشد؟

محمد نوری زاد
چهارم آذر نود و شش – تهران